عنوان ندارد...

سلام به همگی

روزتون بخیر

چندین روزه که سری به وبلاگ نزدم.وبلاگای دوستام میرم و میخونمشون ولی اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم.

این روزا صبح که بیدار میشم یه حس خستگی و بیهودگی از همون لحظه اول بیدار شدن باهامه.اصلا دلم نمیخواد از خونه برم بیرون.دلم نمیخوادهیچکی روببینم.دوست دارم همش کنج خونه بشینم و از همه چی و همه کس دور باشم.

ولی خوب نمیشه...مجبورم بروم بیرون.مجبورم با بقیه در ارتباط باشم.و این اجبار خیلی عذابم میده.

میدونم که این خیلی بده ولی دست خودم نیست،ناخودآگاه تا چشم باز میکنم و میبینم صبح شده میگم: وااای...یه روز دیگه شروع شد...چی میشد اصلا صبح نمیشد...

تا توی خونه تنها میشم حس میکنم از در و دیوار خونه داره غم میباره و دارن به طرفم حجوم میارن تا خفم کنن.خونه ای که یه روز محل آرامش و امیدم بود و عشق میکردم وقتی واردش میشدم،حالا شده محل گریه ها و دلتنگی هام...

هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز حال و روزم اینجوری بشه.من اونقدر دختر شادی بودم که با خنده ها و مسخره بازیهام همه رو کلافه میکردم.به سرزندگی و انرژی مثبت داشتن معروف بودم.ولی حالا شدم یه زن افسرده و مچاله، که نمیتونه با این وضعیت و مشکل کنار بیاد .بدون اغراق در تمام ساعاتی که بیدارم دارم به مسئله "بچه" فکر میکنم. و یه لحظه ذهنم آروم نمیشه.دیشب که تنها بودم و مانی سرکار بود، با دیدن فیلم یه دختر شیرین زبون که دوستام تو تلگرام گذاشته بودن اونقدر گریه کردم که دیگه نفسم داشت بند میومد...(دیوونه شدم رسماناراحت)یه دفعه به خودم اومدم و  گفتم اگه الآن یهو حالم بد بشه هیچکی نیست به دادم برسه و خودم و جمع و جور کردم.

نمیتونم بپذیرم که این سرنوشت منه، نه میتونم قبولش کنم و نه زورم میرسه که عوضش کنم

حالم واقعا بده.گاهی وقتا یه لحظه این فکر میاد تو سرم که واقعا خدا صدامو میشنوه یا دارم با در و دیوار حرف میزنمخیال باطل

خدایا تا نرفتم تو تاریکی و ازت به کل ناامید نشدم یه کاری واسم بکن، مگه نمیگن تو از مادر هم مهربونتری؟ناراحتدست منو بگیر...

امیدوارم لحظه های شما پر از شادی و انرژی مثبت باشهقلبشرمنده اگه این پست هم بار منفی داشت.برام دعا کنین عزیزای من.

/ 4 نظر / 18 بازدید
ژاندارک جوان

آسان می توان دلسرد شد هنگامی که به نظر میرسد کارها به خوبی پیش نمی روند. اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار و زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.[قلب][لبخند][گل][ماچ]

بهار

نازلی عزیزم از خدای بزرگ خواستم اگر قراره تو این روزهای عزیز حاجت یکی از دوستام رو بده اون که نظر کرده درگاه الهی ست شما باشی باشی عزیزم از فکر و خیالت کم کن دختر خاله من هم همینطور وقتی به آرامش رسید باردار شد دل بسپر به خدا عزیزم

ژاندارک جوان

سلام نازلی جونم...خوبی؟چه خبرا؟مر30 که بهم سر میزنی[قلب][پلک][بغل]

ژاندارک جوان

سلام نازلی جون...ممنونتم لطف کردی...قربونت برم[قلب][چشمک]