کاش میشد حرف دلت رو بگی...

سلام به دوستای گل خودم

ظهر شنبه تون بخیر

امیدوارم هفته رو پرانرژی شروع کرده باشین و مثل من دچار حالت شنبه گرفتگی!!! (بیحالی ناشی از شنبهخمیازه)نباشین.

امروز به خودم گفتم ننوشتن دیگه بسه.بیام یه سر به وبلاگم بزنم و اول هفته آب و جاروش کنم تا تر و تمیز و به روز باشهلبخند

پنج شنبه و جمعه خوب گذشت.خونه نموندیم.با دوستامون زدیم بیرون و بقول معروف به آغوش طبیعت پناه بردیمبغل

همه چی تقریبا مثل همیشه ست.گاهی خوبم گاهی بدم و گاهی خیلی بد.

دوست ندارم همش نق بزنم و نوحه بخونم.خودم بدم میاد از این کار ولی گاهی وقتا یه دفعه دلم میخواد دوان دوان از همه چی و همه کس دور بشم،اونقدر دور که دیگه نتونن با نگاه کنجکاوشون سوالایی رو که میدونن نباید بپرسن رو بپرسن.اونقدر که نبینمشون و صداشون رو نشنوم.اوه

نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که درباره شخص یا اشخاصی به یه باور قلبی رسیده باشین که نمیتونن خوشی های شما رو ببینن؟یعنی با یه اطمینان صددرصد بدونین که چشم دیدن خوبی شما رو ندارن و دوست دارن از مشکلاتتون بشنون؟ولی در عین حال هیچ دلیل قابل بیانی نداشته باشین که بخواین به کسی ثابت کنین.یه چیز کاملا حسی که فقط به خودتون ثابت شده و قابل اثبات به دیگری نیست.یعنی وقتی ازت میپرسن چرا با فلانی و فلانی رفت و آمد نمیکنی ؟ نمیتونی بگی چون میدونم چشم دیدن منو نداره.

خوب کسی باورنمیکنه .میگن: نه...اشتباه میکنی...همشون تورو دوست دارن...تو حساس شدی...تو بدبینی...

یا فکر میکنن داری کلاس میذاری یا بداخلاق و بی محبتی و هزار تا استدلال الکی دیگه...

یا گاهی وقتا که خود اون افراد مذکور بهت میرسن و با یه لحنی که انگار همین الآن دارن قربون قد و بالات میرن بهت میگن : چرا به ما سر نمیزنی؟ سرسنگین شدی، رفت و آمد نمیکنی، ما دلمون برات تنگ شده(آره جون ...عصبانی)کاش میشد اون لحظه تو چشماشون نگاه کنی و در کمال خونسردی بگی : ولی من اصلا دلم براتون تنگ نشده.چون میدونم چشم دیدن منو ندارین.چون وقتی کنارتون هستم فقط انرژی منفی بهم میدید و حالم رو خراب میکنید.چون اصلا تمایل ندارم با کسانی که از شادی من ناراحتن و با غمهای من شاد میشن رفت و آمد کنم و خودمو آزار بدم

کاش میشد اینا رو بگی و بعد یه نفس عمیق پراز آرامش بکشی.یکبار واسه همیشه بگی و خلااااص.چقدر اینطوری زندگی راحتتر میشدخیال باطل

گاهی وقتا یه کامنت از یه دوست وبلاگی اونقدر آدمو خوشحال و آروم میکنه که غمها رو از یاد آدم میبره.حس میکنی واقعا براش مهمی،حس دوست داشتن رو از لابلای کلماتش دریافت میکنی،حسی که شاید از یه سری افرادی که تو زندگیت خیلی دیدیشون و باهاشون از نزدیک ارتباط داشتی تا حالا نگرفته باشی.و واقعا به این نتیچه میرسی که دوستی و عشق تو قلب آدمهاست،حتی اگه هیچوقت همدیگرو نبینن یا کیلومترها از هم دور باشن.

تازگیا به روراست بودن خیلی از کسانی که ادعای فامیل بودن و همخون بودن و دوست داشتن دارن شک کردم.از خیلیهاشون هم فاصله گرفتم.واقعا آرومتر هم شدم.ولی حس میکنم بازم باید دورتر بشم.دورتر از هر چیز و هر کسی که روحمو خراش میده و حالم رو بد میکنه.واقعا دوست ندارم تو بعضی از جمعهایی که قبلا خیلی باهاشون بودم باشم.دلم میخواد تو جمع کسانی باشم و با اونایی وقت بگذرونم که عشق و علاقشون بهم ثابت شده و هیچ شک و تردیدی توش ندارم..زندگی کوتاهتر و بی ارزش تر از اونیه که آدم لحظاتش رو به جای عزیزان و دوستداران و خیرخواهان واقعیش با بدخواه هایی که یه ماسک زیبا رو صورتشونه بگذرونه.

امیدوارم حس بدی نگرفته باشین از این پست.حرفای دلم بود.دلم میخواست با دوستام درمیون بذارم و نظرشون رو بدونملبخند

هفته تون شاد و پر از انرژی مثبت عزیزای منقلب

/ 4 نظر / 26 بازدید
معرفی وبلاگای خش

بله همه ی اینایی که گفتی برای ماپیش اومده....بهترین راه همون رهاکردنه

مانا

عزیزم همه اینایی که گفتی برا منم پیش اومده . الان هم با کسانی که حس خوب نمیگیرم ازشون رفت آمد نمیکنم

ژاندارک جوان

سلام نازلی جونم...این چیزا واسه همه پبش میاد...خیلی اهمیت نده و ناراحت نشو...التماس دعا[قلب]