شروع دوباره+انرژی مثبت

سلام به دوستای گلم

ظهر دوشنبه تون بخیر و خوشیقلب

خیلی وقته چیزی ننوشتم.تو این مدت چند بار اومدم وبلاگ رو باز کردم و دوباره بستم واقعا حس و حال نوشتن نبود

اما خوب امروز گفتم باید شروع کنم و بنویسم

دیروز رفتم دکتر و سیکل میکرو رو شروع کردم.کل دوره تا زمان عمل انتقال حدود 2 ماه طول میکشه(حالا یه کم کمتر یا بیشتر)ولی احتمالا عمل میفته توی آبان. وقتی تو آسانسور بودم و داشتم میرفتم مطب دکتر تو دلم به خدا گفتم : خدایا به امید خودت دارم شروع میکنم،خودت کمکم کن و دستمو بگیر . ناامیدم نکنچشم

خلاصه رفتم و یه شرح حال گرفت و پروندمو دید.البته دیروز دکتر خودم نبود و یه دکتر دیگه از تیم خودش رو جایگزین خودش کرده بود.آمپول سوپرفکت رو نوشت که باید هر روز بزنم و دیروز هم اولی رو زدم.و چند روز دیگه باید برم یه آزمایش بدم و بعد هم ادامه ماجرا...


وقتی داشتم از اتاقش میومدم بیرون بهم گفت انشاالله که این دفعه نی نی گلت رو ببینیمقلب از این حرفش یه عالمه انرژی مثبت گرفتم و رفتم تو رویا و کلی واسه خودم ذوق کردم(نازلی خل میشودابله)

واقعا نمیدونم چه احساسی داشتم.خوشحالی،ناراحتی،استرس...نمیدونم شاید همه اینا باهم بودسوال

ولی نفهمیدم چرا آخرشب اینقدر حالم گرفته بود.اعصابم بهم ریخته بود و با مانی بداخلاقی میکردم.البته خسته هم بودم.خلاصه که دختر بدی شده بودم.اونم هیچی نمیگفت و رعایتم رو میکرد، فهمیده بود زدم تو فاز دیوونگی، مثل پسرای مظلوم با گوشیش سرگرم بودنیشخند

ولی صبح که داشت میرفت سرکار مثل یه همسر خوب و مهربون صبحونشو بهش دادم،بدرقه ش کردم و خل بازیهای دیشبم رو جبران کردمخجالت

 

خدایا یعنی میشه 3-2 ماه دیگه این موقع یه نی نی کوچولو تو وجودم باشه و ما مامان و بابا شده باشیم.فقط یه گوشه چشمت کافیه.ما رو دریاب، همه کسانی رو که آرزوی

نی نی دارن  دریابقلب

دوستای عزیزم، دوستتون دارم و محتاج دعاهاتونمقلبماچ 

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
ژاندارک جوان

وای نازلی جونم کجا بودی دلم برات تنگ شده بود!بابا هوای شوهرتو داشته باش این طور که من فهمیدم خیلی آقاست[لبخند]

ژاندارک جوان

زندگی رو واسه خودتون جهنم نکنی خدای نکرده!البته من کوچیکتر و بی تجربه تر از این مدل حرف زدنم ولی برات دعا میکنم که هر چه تو تقدیرته همون بشه و ان شالله زودتر مامان بشی[پلک]