خاطرات لعنتی

روزها و هفته ها میان و میرن و همه چیز همونطوره که بود

نه تغییری، نه اتفاق خوبی، نه امیدی...

از 22 این ماه دوباره دکتر رفتن شروع میشه

پارسال که سیکل میکرو رو شروع کرده بودم خیلی امیدوار بودم چون اولین بار بود و هنوز طعم شکست رو نچشیده بودم ولی این دفعه همش اون روزا میان جلوی چشمم و بخصوص روز آخر که جواب رو گرفتم و به معنای واقعی داغون شدم و تا مدتها نمیتونستم خودم رو جمع و جور کنم...

محرم بود،وقتی واسه تزریق و آزمایش و ...میرفتم چقدر دعا میکردم چقدر نذر میکردم چقدر امید داشتمخیال باطل

یادمه وقتی سوزش سرسوزن رو تو بازوم حس میکردم و همزمان از بیرون صدای دسته و زنجیرو عزاداری میشنیدم چه امیدی تو دلم میریخت

میگفتم خدایا 10برابر این رو هم تحمل میکنم حتی 100 برابر، هرچقدر درد داره هر چقدر سختی و مشکلات داره، بدون یه لحظه خم به ابرو آوردن،با جون و دل میپذیرم،فقط توی این شبها منو ناامید نکن، اما...

دیگه آخرش رو نمیگم که تکرار مکرراته

دست خودم نیست هرچقدر میخوام بهش فکر نکنم و امید به یه شروع دوباره داشته باشم،اون روزا مرتب تو ذهنم میان.روزای بعد از انتقال که تو استراحت بودم و مانی با یه دنیا امید و آرزو مثل پروانه دورم میگشت و مامان و بابای مهربونم یه لحظه تنهام نمیذاشتن تا نتیجه مثبت بگیرم.لحظه هایی که دست میذاشتم روی شکمم و با بچه ها حرف میزدم(البته بچه که نمیشه گفت،جنین چند روزه بودن هنوز.ولی خوب من احساس میکردم واقعا با یه بچه کامل و واقعی دارم حرف میزنم،حسشون میکردم، نوازششون میکردم و باهاشون عشق میکردمدل شکسته) 5 تا بودن،اونم 5 تا جنین از نوع A(یعنی عالی) ولی هیچ کدومشون برام نموندن و همه رویاهام هیچ شد...گریه

خدایا من دیگه واقعا تحمل یه شکست دیگه رو ندارم.این دفعه دیگه واقعا نمیدونم بعدش چکار باید بکنم.چطوری باید دوباره بلند بشم و زندگی کنم.این بار دیگه امیدمونو ناامید نکن، دیگه نمیتونم...واقعا خارج ا زتوانمه...کمکم کن...

/ 1 نظر / 39 بازدید
مانا

نازلی عزیزم . هیچگاه از درگاه خدا نا امید نشو و همیشه توکلت به خدا باشه. ایشالله خودش به موقعش یه نی نی ناز و خوشگل میذاره تو دامنت[ماچ]