یه روز دیگه

دیروز حال روحیم یه کم بهتر بود

البته از بعدازظهر که تعطیل شدم و شوهری اومد دنبالم بهتر شدم و گرنه تا بعدازظهر همونطوری افسرده بودم

زندگیم یکنواخت و کسل کننده شده

مثل آدم آهنی صبحها پامیشم میرم سرکارو غروب برمیگردم خونه

بعدم غذای شب و نهار فردا و اگه بشه یه دوری بیرون زدن و بعدم لالا

همش تکرار و تکرار و تکرارخنثی

دلم یه اتفاق خوب میخواد یه شادی که اونقدر بزرگ و عمیق باشه که با اومدنش دیگه از هیچ مشکل و غمی ترسی نداشته باشم، یه چیزی که با اومدنش بهم انگیزه زندگی و مبارزه بده

دلم میخواد وقتی میام خونه یه دخترکوچولوی ناز با موهای ژولیده و چشمای پف کرده که تازه از خواب بیدار شده با صدای خوابالود و شیرینش بهم بگه : سلام مامانی اومدیقلب

و منم بغلش کنم و قند تو دلم آب بشه و همه خستگیم با یه بوس شیرینش از تنم دربره.ماچ

بعدم باهاش بشینم بازیهای بچگونه کنم و با زبون بچگونه باهاش حرف بزنم و یه وقت به خودم بیام که ببینم شب شده و همه کارام موندهلبخند

بعدش برم تو آشپزخونه و اونم دنبالم بیاد و بگه منم میخوام کمکت کنم مامان و بیاد با دستای کوچولوش همه جا رو بهم بریزه و به جای کمک کردن کارمو زیاد کنهزبان

روزایی که میام خونه و شوهری نیست دلم میگیره از خالی و ساکت بودن خونه.

از خودم میپرسم این حسرت تا کی ادامه داره؟

آرزوهای کوچیک من تا کی میخوان فقط آرزو بمونن،دیگه کم کم دارن میشن رویاخیال باطل

خدایا کجایی؟هستی؟منو میبینی؟یعنی حتی لایق یه گوشه چشمت هم نیستم؟

....

چند روز پیش با خدا دعوام شد،دلم ازش پر بود و حسابی باهاش بگومگو کردم

هرچی تو دلم بود با داد و فریاد و گریه بهش گفتم، الآن هم قهریم با هم!ناراحت

البته حرف میزنیما! ولی قهرم باهاش یه جوراییخنثی

دلم داشت میترکید

ولی بازم سبک نشدم

قلبم سنگینه و نفسم تنگه

 

 

 

/ 1 نظر / 25 بازدید
مانا

لینکت کردم عزیزم ولی تو وبلاگ جدیدم ، رو اسمم کلیک کن